حكيم ابوالقاسم فردوسى
360
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
باز شود . آن گاه بر صف دشمن بتازد . اگر چنين شود تو كوپال گودرز را خواهى ديد ، و مىنگرى كه چگونه مرزها را در مىنوردد . دستورى نبرد خواستن هومان از پيران از سوى ديگر از سپاهيان توران هومان جوشان و خروشان پيش پيران سپهدارِ تركان رفت و گفت : اى برادر ، پنجمين روز است كه سپاهيان در جامهء جنگ ، و آمادهء نبرداند ، اما تو همچنان دل آسوده و آرام روزگار مىگذرانى ، و پيوسته به سپاهيان ايران مىنگرى گرت راى جنگ است جنگ آزماى * و گر راى برگشتن ايدر مپاى ورت آرزو نيست خون ريختن * نخواهى همى لشكر انگيختن گروهى از سپاهيان را به فرمان من بدار تا ببينى چگونه صف دشمن را در هم مىشكنم . پيران گفت : اى برادر ، سخن ناسنجيده مگوى گودرز شايستهترين و رزم آزمودهترين پهلوانان كىخسرو است . به راى و فرزانگى و هشيوارى همانند ندارد . لشكريانش را ميان دو كوه چنان صفآرايى كرده كه اگر از جاى نجنبد و حمله نكند ، از هيچ سو بر آنان راه نيست . بايد مُنتظر بود كه به جنگ پيش دستى كند . اگر لشكريانش را به دشت كشيد چنان بر سرش تير ببارم كه يك تن جان به در نَبَرد . سخن پيران در دل هومان ننشست و از سر غرور گفت : ترا خود همين مهربانى است خوى * مرا كارزار آمد است آرزوى و گر كِت به كين جستن آهنگ نيست * به جانت درون آتش جنگ نيست شوم چَرمهء گام زن زين كنم * سپيده دمان جستن كين كنم رزم خواستن هومان از رهام روز ديگر هومان سپيده دمان تنها نزديك سپاهيان ايران رفت . طلايهداران وى را ديدند ، اما چون دستور جنگ نداشتند ، راه را بر او گشودند . هومان به قلب لشكرگاه ايران آمد و رهام را به هماوردى طلبيد و گفت : اگر تو با من نمىآيى گستهم يا فروهل را بفرست . رهام وى را